Where do I begin
از کجا شروع کنم ؟
To tell the story of how great a love can be
براي گفتن داستاني که نهايت بزرگي عشق را نشان ميدهد
The sweet love story that is older than the sea
داستاني شيرين از عشق که عمرش از درياها نيز بيشتر است
The simple truth about the love she brings to me
حقيقتي ساده درباره عشقي که او به من هديه کرد
Where do I start
از کجا شروع کنم ؟
With her first hello
با اولين سلامش
She gave a meaning to this empty world of mine
معناي جديدي به جهان پوچ من داد
There will never be another love , another time
که در آن هيچ تکرار و علاقه ديگري نبود
She came into my life and made the living fine
او به زندگي من پا گذاشت و آن را شيرين کرد
... She fills my heart
او قلب مرا پر کرد ...
With very special things
او قلب مرا با چيزهاي خاص پر کرد
With angle songs , with wild imaginings
با آواز فرشته ها , با تصوراتي حاصل از اشتياق و علاقه زياد
She fills my soul with so much love
و روح مرا با انبوهي از عشق پر کرد
That anywhere I go , I am never lonely with her along
براي همين هر کجا که بروم تنها نخواهم ماند
?! Who can be lonely
با وجود همراهي او چه کسي تنها خواهد ماند ؟!
I reach for her hand It is always there
و هر وقت در جستجوي دستان او باشم او در کنار من است
How long does it last
چه مدت ممکن است از اين عشق گذشته باشد ؟
Can love be measured by the hours in a day ?
آيا مي توان عشق را اندازه ساعات روز اندازه گرفت ؟
I have no answer now But this much I can say
من هم اکنون هيچ جوابي ندارم اما همين قدر مي توانم بگويم که ...
I know I will need her till the stars all burn away
مي دانم به او احتياج دارم تا زماني که ستاره ها مي درخشند

عشق تلخ
نيمه شب آواره و بي حس و حال
در سرم سوداي جامي بي زوال
پرسه اي آغاز کرديم در خيال
دل به ياد آورد ايام وصال
از جدايي يک دو سالي مي گذشت
يک دو سال از عمر رفت و برنگشت
دل به ياد آورد اول بار را
خاطرات اولين ديدار را
آن نظر بازي آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازي مبهم و سر بسته بود
چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشييان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او
نا توان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگي
اينچنين آغاز شد دلبستگي
واي از آن شب زنده داري تا سحر
واي از آن عمري که با او شد به سر
مست او بودم ز دنيا بيخبر
دم به دم اين عشق ميشد بيشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد
گفتگو ها بين ما آغاز شد
گفتمش در عشق پا بر جاست دل
گرگشايي چشم دل، زيباست دل
گر تو زورق بان شوي درياست دل
بي تو شام بي فرداست دل
دل ز عشق روي تو حيران شده
در پي عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس وفادارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون تويي مخمور خمارم بدان
با تو شادي مي شود غمهاي من
با تو زيبا ميشود فرداي من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوي رخت افسون شده
جز تو هر يادي به دل مدفون شده
عالم از زيباييت مجنون شده
بر لبم گذاشت لب يعني خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در اين دل جا نبود
ديده جز بر روي او بينا نبود
همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود
خوبي او شهره آفاق بود
در نجابت در نکويي طاق بود
روزگار اما با ما وفا نداشت
طاقت خوشبختي ما را نداشت
پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت
بيگمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر اين قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
يار ما را از جدايي غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پيمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من ديوانخ پيمان ساده بست
ساده ام ان عهد و پيمان را شکست
بي خبر پيمان ياري را گسست
اين خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رفت
رفت و با دلدار ديگر عهد بست
با که گويم او که همخون من است
خصم جان و تشنه خون من است
بخت بد بين وصل او قسمت نشد
اين گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به اين قيمت نشد
عاشقان را خوشدلي تقدير نيست
با چنين تقدير بد تدبير نيست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب شدم کم شدم
آخر آتش زد دل ديوانه را
سوخت بي پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتي خوش گذر
بعد از اين حتي تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بيرون کن ز سر
ديشب از کف رفت فردا را نگر
آخر اين يکبار از من بشنو پند
بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقي را دير فهميدي چه سود
عشق ديرين گسسته تار و پود
گرچه آب رفته بازآيد به رود
ماهي بيچاره اما مرده بود
بعد از اين هم آشيانت هر کس است
باش با او ياد تو ما را بس است