سفارش تبلیغ
طرح 24000 شهید
خسته ام از عشق از دنیا از خودم - عاشق دلباخته
عاشق دلباخته
 || مدیریت  ||  شناسنامه  || پست الکترونیــک  ||  RSS  ||
   1   2   3   4      >

خداوندا خطا کردم

عاشق دلباخته :: شنبه 17/7/89 ساعت 11:44 عصر


شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم


در آن یک شب خدایی من عجایب کارها کردم


جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی


ز خاک عالم کهنه جهانی نو بنا کردم


کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را


سخن واضح تر و بهتر بگویم کودتا کردم


خدا را بنده خود کرده خود گشتم خدای او


خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما کردم


میان آب شستم سهر به سهر برنامه پیشین


هر آن چیزی که از اول بود نابود و فنا کردم


نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم


کشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها کردم


 نمازو روزه را تعطیل کردم، کعبه را بستم


وثاق بندگی را از ریاکاری جدا کردم


امام و قطب و پیغمبر نکردم در جهان منصوب


خدایی بر زمین و بر زمان بی کدخدا کردم


نکردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی


نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم


شدم خود عهده دار پیشوایی در هم عالم


به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا کردم


بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم


خلایق را به امر حق شناسی آشنا کردم


نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال


نه کس را مفتخواه و هرزه و لات و گدا کردم


نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران


به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا کردم


ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان


نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریا کردم


به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر


میان خلق آنان را پی خدمت رها کردم
مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم ر
ا



نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم


نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد


به مشتی بندگان آْبرومند اکتفا کردم


هر آنکس را که میدانستم از اول بود فاسد


نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم


به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک


قلوب مردمان را مرکز مهر و وفا کردم


سری داشت کو بر سر فکر استثمار کوبیدم


دگر قانون استثمار را زیر پا کردم


رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم


سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم


نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت


نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم


نه یک بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم


نه بر یک آبرومندی دوصد ظلم و جفا کردم


نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری


گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم


به جای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت


گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم



مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را


نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم


نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد


به مشتی بندگان آْبرومند اکتفا کردم


هر آنکس را که میدانستم از اول بود فاسد


نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم


به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک


قلوب مردمان را مرکز مهر و وفا کردم


سری داشت کو بر سر فکر استثمار کوبیدم


دگر قانون استثمار را زیر پا کردم


رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم


سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم


نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت


نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم


نه یک بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم


نه بر یک آبرومندی دوصد ظلم و جفا کردم


نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری


گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم


به جای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت


گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم



 


 


 


کپی برداری از مطالب وبلاگ ما کاملا آزاد است


 


یه کلام دوستون دارم ()

انتظار شیرین عاشقی

عاشق دلباخته :: دوشنبه 12/7/89 ساعت 3:28 عصر


انتظاری شیرین


 


 


چقدر انتظار برای رسیدن به تو شیرین است!
خیلی این لحظات برایم زیباست!
به انتظار آن روز نشسته ام تا ما به هم برسیم و  یک زندگی عاشقانه را برپا کنیم!
قلبم برای آن روزی که تو را در کنار خودم میبینم می تپد و تک تک ثانیه ها را


می شمارم تا لحظه دیدار با تو فرا رسد!چقدر این انتظار شیرین است.....
 انتظار برای رسیدن آن لحظه که ما برای هم هستیم!
 خوشبختی تو ، شادی من است و شادی تو ، آرزوی من است...
 شاد باش که این لحظه ها خیلی زیباست ، این انتظار شیرین است ، پایان این انتظار 
 لحظه ایست که ما بعد از مدتها سختی به هم میرسیم و همدیگر را در آغوش 
 می فشاریم....



 شاد باش که این راه سخت پایانی دارد و پایان راه خیلی زیباست....
 معنای زندگی با تو پر از معناست ، باور کن این زندگی بدون تو بی معناست!
 گریه نکن عزیزم  ، میدانم که از این انتظار خسته ای و می دانم که بعد از من ، تو یک 
 دلشکسته ای !
 می دانم از آن روز میترسی که ما به هم نرسیم و بعد از اینهمه سختی سرنوشت


ما را از هم جدا کند!ما برای هم هستیم ، زندگی یعنی من و تو!
 من بدون تو ، تو بدون من یعنی بدون هم هرگز!
 گریه نکن عزیزم، قطره های اشکتت قلبم را میسوزاند ، چهره پریشانت مرا ناامید 
 میکند !
 این انتظار رسیدن شیرین است ، چون برای تو و به عشق تو به انتظار نشسته ام!
 به آن لحظه رویایی بیندیش که ما بازی عشق را میبریم و از سختی ها ، غم ها و 
 دلتنگی های لحظه های عاشقی میگذریم و به هم میرسیم!
 آری این انتظار شیرین است ، زیرا پایان آن یعنی آغاز زندگی من و تو....



 


برای حمایت از بچه های پرورشگاهی لطفا بر روی عکس زیر کلیک کنید


 


دختر پرورشگاهی


یه کلام دوستون دارم ()

خدای عاشق

عاشق دلباخته :: سه شنبه 6/7/89 ساعت 2:22 عصر


 



یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد ...
می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد،
هر آنچه گفتم را باور کرد
و هر بهانه ای آوردم را پذیرفت،
هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.


اما من!

هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم، اما نپذیرفتم،
چشم هایم را بستم تا او را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدایش را نشنوم،
من از خدا گریختم بی خبر از آن که او با من و در من بود.
می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواست بسازم
نه آن گونه که خدا می خواست،...
به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت مدفون شدم،
من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم،
اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد،
دانستم که نابودی ام حتمی است، با شرمندگی فریاد زدم:


 ( ایاک نعبد و ایاک نستعین )



"خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی،
با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم،
خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست"،

در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد
و مرا پذیرفت، نمی دانم چگونه اما
در کمترین مدت خدا نجاتم داد،
او مرا از زیر آوار زندگی بیرون آورد و به من دوباره احساس آرامش بخشید،
گفتم: "خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم"،
خدا گفت: "هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم"،
گفتم: "خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم"،
سپس بی آنکه نظر او را بپرسم
به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم،
اوایل کار هر آنچه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم
و او نیز فوری برایم مهیا می نمود، از درون خوشحال نبودم،
نمی توانستم هم عاشق خدا باشم و هم به او بی توجه،
از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام
از خدا نظر بخواهم، زیرا سلیقه اش را نمی پسندیدم،...
با خود گفتم: "اگر من پشت به خدا کار کنم
و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند
و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم"،
پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم،
در حین کار اگر چیزی لازم داشتم
از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست می کردم،
عده ای که خدا را می دیدند
با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود،
نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند،
اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند
تا آنها نیز بهره ای ببرند،
در پایان کار نیز همان هایی که به کمکم آمده بودند
از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند،
همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند
و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم،
آنها به سرعت از من گریختند...
همان طور که من از خدا گریختم،
هر چه فریاد زدم، صدایم را نشنیدند،
همان طور که من صدای خدا را نشنیدم،
من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم،
قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود،
گفتم:
"خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند، انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم."


الهی از من آهی و از تو نگاهی ...



خدا گفت: "تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی،
از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند"،

گفتم: "مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و
سزاوار این تنبیه هستم،
اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی
هر چه گویی همان کنم،
دیگر تو را فراموش نخواهم کرد"،
و خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد،
نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم
و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.
گفتم: "خدای عزیزم، بگو چگونه محبت تو را جبران نمایم؟"،

و خدا پاسخ داد: "هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن
و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم"،

پرسیدم: "چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم؟"،




گفت: "اگر مرا باور کنی، خودت را باور می کنی، و اگر عشقم را بپذیری،
وجودت آکنده از عشق می شود،
آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آن هستی، می رسی و
دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویاهایت به زحمت بیندازی،
چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی، زیرا تو و من یکی می شویم،
بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم
و بی نیاز از هر چیز، اگر عشقم را بپذیری تو نیز نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز خواهی شد..




با سلام


دوستان کپی برداری از مطالب وبلاگ ما کاملا آزاد است


 


فقط  از شما تقاضا دارم رو عکس پاینی کلیک کنید وبرای حمایت از بچه های پرورشگاهی عضو گروه شوید



دختر پرورشگاهی

 


یه کلام دوستون دارم ()

پرشین بلاگ

عاشق دلباخته :: شنبه 19/4/89 ساعت 8:32 عصر

با سلام


مدیریت محترم پرشین بلاگ خانم    انسیه پولاد زاده


 


اینجانب فرهاد رضازاده از شما مدیران محترم پرشین بلاگ وبخصوص از شما بزرگوار سرکار خانم پولادزاده مدیر ارشد پرشین بلاگ نهایت تشکر را از شما دارم


 


یه کلام دوستون دارم ()

مهرانرود

عاشق دلباخته :: چهارشنبه 9/11/87 ساعت 1:49 عصر

با سلام خسته نباشید


بهترین فضا در زادگاهم .....(مهرانرود)


 



یه کلام دوستون دارم ()

عشق را شما چگونه تفسیر می کنید؟

عاشق دلباخته :: دوشنبه 2/10/87 ساعت 7:49 عصر

 


 





Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید

Why do you like me..? Why do you love me?
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

I can"t tell the reason... but I really like you
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

You can"t even tell me the reason... how can you say you like me?
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟

How can you say you love me?
چطور میتونی بگی عاشقمی؟

I really don"t know the reason, but I can prove that I love U
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم

Proof ? No! I want you to tell me the reason
ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی




 







Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

because your voice is sweet,
صدات گرم و خواستنیه،

because you are caring,
همیشه بهم اهمیت میدی،

because you are loving,
دوست داشتنی هستی،

because you are thoughtful,
با ملاحظه هستی،

because of your smile,
بخاطر لبخندت،

The Girl felt very satisfied with the lover"s answer
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت

The Guy then placed a letter by her side
پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون




 





Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

No! Therefore I cannot love you
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

Because of your smile, because of your movements that I love you
گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم

Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم



 





If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

Does love need a reason?
عشق دلیل میخواد؟

NO! Therefore!!
نه!معلومه که نه!!

I Still LOVE YOU...
پس من هنوز هم عاشقتم




 





True love never dies for it is lust that fades away
عشق واقعی هیچوقت نمی میره

Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
این هوس است که کمتر و کمتر میشه و از بین میره

Immature love says: "I love you because I need you"
"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

Mature love says "I need you because I love you"
"ولی عشق کامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"
"سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حکم می کنه که چه شخصی در قلبت بمونه"


یه کلام دوستون دارم ()

آلبوم جدید از Ismail YKیعنی اسماعیل یکا

عاشق دلباخته :: پنج شنبه 28/9/87 ساعت 4:15 عصر

 


آلبوم جدید از Ismail YK




درادامه مطالب


ادامه مطلب...


یه کلام دوستون دارم ()

خفن ترین وداغ نرین عکسهای عاشقانه 2009بدو بیا آخر خفن

عاشق دلباخته :: دوشنبه 25/9/87 ساعت 2:36 عصر



ادامه مطلب...


یه کلام دوستون دارم ()

داستان عاشق شدن فرهاد به شیرین

عاشق دلباخته :: چهارشنبه 20/9/87 ساعت 11:56 عصر



 عاشق شدن فرهاد بر شیرین


زندگی عاشقانه خسرو و شیرین بر اساس زندگی پر فراز و نشیب خسرو و شیرین شاهزاده ارمنی رقم خورده است. خسروپرویز در سال 590 میلادی تاجگذاری نمود و رسما شاهنشاه شد. اتفاقات بسیاری در طول حکومت وی رخ داد که در این مکان نمی گنجد ولی زندگی زناشویی این پادشاه حماسه ای را در کشور ما رقم زد که امروز نیز جای خود را در تاریخ ما به شکل زیبایی حفظ کرده است. بسیاری از بزرگان شعر و ادب و تاریخ پیرامون این حماسه سروده هایی را از خود به جای گذاشتند تا نسلهای آینده از آن بهره ببرند همچون فردوسی بزرگ، نظامی گنجوی، وحشی بافقی و چند تن دیگر از بزرگان .


نکته جالب این ماجرا در این است که مادر شیرین که شهبانوی ارمنستان بوده به دختر خویش در این مورد هشدار می دهد که از جریان ویس و رامین عبرت بگیرد و آن را تکرار نکند. ماجرا در بسیاری وقایع همچون ویس و رامین در صدها سال قبل از خسرو و شیرین است.


فردوسی بزرگ می فرماید: خسرو فرزند هرمزد چهارم از دوره کودکی از خصایص برجسته ای برخوردار بود وی پیکری ورزیده و قامتی بلند داشت. از دیدگاه دانش و خرد و تیر اندازی وی بر همگان برتری داشت.
به گفته تاریخ نگاران او می توانست شیری را با تیر به زمین بزند و ستونی را با شمشیر فرو بریزد. در سن چهارده سالگی به فرمان پدرش وی به فیلسوف بزرگ بزرگمهر سپرده شد. خسرو شبی در خواب پدر بزرگ اندیشمند و فریهخته خود انوشیروان دادگر را به خواب دید که به او از دیدار با عشق زندگی اش خبر می داد و اینکه به زودی اسب جدیدی به نام شبدیز را خواهد یافت که او از طوفان نیز تندرو تر است. سپس او را از نوازنده جدیدش به نام باربد که میتواند زهر را گوارا سازد آگاهی داد و اینکه به زودی تاج شاهنشاهی را بر سر خواهد گذاشت.


فردوسی بزرگ می فرماید :


ز پرویز چون داستانی شگفت


 ز من بشنوی یاد باید گرفت
که چونان سزاواری و دستگاه


بزرگی و اورنگ و فر و سپاه
کز آن بیشتر نشنوی در جهان


اگر چند پرسی ز دانا مهان
ز توران و از چین و از هند و روم


ز هر کشوری که آن بد آباد بوم
همی باژ بردند نزدیک شاه


برخشنده روز و شبان سیاه .


روزی خسرو از دوست خویش شاهپور که هنرمندی شایسته بود درباره زنی به نام مهین بانو در قلمرو حکومتی ارمنستان بوده است سخنهایی می شنود. از دختر زیبایش شیرین می شنود که شاهزاده ای برجسته و با کمالات است. شاهپور وی را به خسرو پیشنهاد میکند و خسرو که از تمجید های وی شگفت زده شده بود پیشنهاد وی را می پذیرد . روزی شاپور تصور نقاشی خسرو را به ارمنستان می برد و در حکم دوست نقش واسطه را برای خسرو ایفا میکند . شیرین نیز با نگاهی به فرتور با ابهت خسرو عاشق و دلباخته وی می شود . شاپور حلقه ای را با خود برده بود تا در صورت پاسخ مثبت از شاهزاده آن را به وی تقدیم کند و چنین نیز کرد و شیرین را به تیسپون مدائن در بغداد امروزی که پایتخت ساسانی بود دعوت نمود .


شیرین روزی به بهانه شکار از مادر درخواست اجازه نمود و با اسبی تندرو به نام شبدیز همراه با یارانش راهی تیسفون می گردد .  در میان راه به دریاچه ای کوچک ( به نام سرچشمه زندگانی ) برخورد میکند و از فرط خستگی همانجا توقف میکند . شیرین برای خنک کردن خویش لباسهایش را از تن بدر میکند و برای شنا راهی آب میگردد .  به گفته مورخین چهره شیرین و اندام وی چنان زیبا و محسور کننده بوده که چشمان آسمان پر از اشک می شده است . شیرین در روزگار خویش در زیبای چهره و اندام سرآمد روزگار خود بود و نمونه بارزی از یک زن از نسل آریا. در این میان خسرو که در تیسفون درگیری شخصی به نام بهرام چوبین بود ( بهرام که برای گرفتن تاج و مقام بر ضد شاه شورش کرده بود و سکه هایی به نام خود ( بهرام ششم ) ضرب کرده بود . ) به اندرز بزرگ امید یا بزرگمهر پایتخت را برای مدتی ترک میکند.


 به همین به یارانش در تیسپون می سپارد که اگر شیرین شاهزاده ارمنستان به دیدار وی آمد از او به مهربانی پذیرایی کنند . خسرو پس از این وقایع سوار بر اسب خویش تیسفون را به همراه سپاهی بزرگی با درفش کاویانی به دست ترک میکند و از قضای روزگار خسرو به همان منطقه ای می رسد که از نظر سبزی و زیبایی بر دیگر مناطق برتری داشته است و شیرین نیز همانجا با بدن عریان مشغول آب تنی بوده است . شیرین با خود اندیشه میکند که این شخص چه کسی می تواند باشد که چنین احساساتی را در وی بوجود آورده است بیگمان تنها خسرو است که مرا گرفتار خویش کرده است . ولی از طرفی خسرو شاه شاهان چگونه ممکن است با چنین لباس و ظاهری عادی در دشت ها و مزارع حاضر شود . پس لباس خویش را بر تن میکند و بر سوار بر اسپ خویش میگردد و دور می شود . خسرو نیز که تصویر وی را توسط شاپور دیده بود او را شناخت و دقایقی که مهو زیبایی شیرین شده بود او را از دست داد و هنگامی که در پی او جستجو کرد وی را نیافت . خسرو اشکی از دیدگانش فرو می ریزد و خود را سرزنش میکند و به راه خود ادامه می دهد .


فردوسی بزرگ می فرماید :


چنان شد که یکروز پرویز شاه


همی آرزوی کرد نخچیرگاه
بیاراست برسان شاهنشهان


که بودند ازو پیشتر در جهان
چو بالای سیصد ب زرین ستام


ببردند با خسرو نیکنام
همه جامه ها زرد و سرخ و بنفش


شاهنشاه با کاویانی درفش
چو بشنید شیرین که آمد سپاه


 بپیش سپاه آن جهاندار شاه
یکی زرد پیراهن مشکبوی


بپوشید و گلنارگون کرد روی .


شیرین نیز به پایتخت رسید و خود را به دربار معرفی نمود. زنان دربار که از زیبایی او شگفت زده شده بودند وی را احترام گذاشتند و او را راهنمایی کردند. شیرین پس از ساعتی متوجه آشوبهای پایخت می شود و از اطرافیان می شنود که خسرو به همین منظور دربار را ترک کرده است. در این لحظه متوجه می شود که شخصی که در میان راه در حال آبتنی مشاهده کرده بود کسی نبوده جز خسروپرویز معشوقه خود. در همین حال خسرو به ارمنستان رسید. و به دیدار مهین بانو شهبانوی ارمنستان رفت و در کنار وی شرابی نوشید و از فقدان شیرین ابراز ناراحتی نمود . خسرو پس از چند روز اقامت در ارمنستان پیکی از تیسپون دریافت میکند که بزرگان برای وی نوشته بودند . متن نامه حکایت از آن داشت که پدر خسرو ( هرمزد ) درگذشته است و حال تاج و تخت کشور در انتظار اوست . خسرو راهی تیسپون می شود و پس از رسیدن به آنجا مشاهده میکند که شیرین تیسفون را ترک کرده است .


شیرین نیز پس از مدتی به ارمنستان باز میگردد تا با خسرو دیدار کند ولی هر دو در یک روز ترک مکان کرده بودند و موفق به دیدار یکدگیر نشدند. در این میان بهرام چوبین از وقایع عاشق شدن خسرو بر شیرین آگاه می شود و در آنجا شایع می کند که شاهنشاه از عشق وی دیوانه شده است و توانایی اداره کشور را ندارد . پس از چنین شایعاتی شورشهایی بر ضد شاه صورت میگیرد و بر اثر همین شایعات خسرو با مشورت بزرگان پایتخت را دگر بار ترک میکند و راهی آذربایجان و سپس ارمنستان میگردد و در همانجا با معشوقه خود دیدار میکند . وقایع این دو دلداده باعث میگردد که مادر شیرین ( مهین بانو ) به دخترش تذکر بدهد که یا به همسری وی بیایی یا وی را ترک کنی .


 مادر بار دگر شیرین را از راهی که ویس رفت بر حذر می دارد و به عواقب غیر اخلاق آن هشدار میدهد ولی او نمی دانست که دست روگاز دقیقا همان ماجرا را باردیگر رقم می زند و او نمی تواند مانع از وقوع آن شود . خسرو نیز از سخنان آنان آگاهی یافت و این امر مایه کدورت هایی بین آنان شد که در نهایت با سخنانی تند خسرو آنان را ترک میکند و راهی قسطنطنیه ( در استانبول ترکیه کنونی ) شد . خسرو آنجا از ارتش بیزانس درخواست یاری کرد تا شورش غاصب تاج و تخت بهرام چوبینه را خاموش کند . برای این امر مجبور به گزیدن مریم - دختر امپراتور روم به همسری شد تا پیمان خانوادگی خود را با امپراتور مستحکم کند و از او درخواست ارتش کند . پس از درگیری میان بهرام چوبین و خسرو بهرام شکست میخورد و به چین می گریزد... پس از آرام شدن پایتخت و تاجگذاری پادشاه - خسرو باردگیر به اندیشه معشوقه خود می افتاد و برای همین امر به نوازندگان مشهور خود نکسیا و باربد فرمان میدهد سرودها و موسیقی هایی را در ستایش این عشق جاودانه بنوازند . در این میان مادر شیرین میهن بانو که شاه ارمنستان بود با زندگی بدرود حیات میکند و تاج شاهی به شیرین دختر وی می رسد .


ولی در این برهه از زمان شخصی به نام فرهاد که به فرهاد سنگ تراش مشهور بود وارد جریان می شود . روزی که شیرین در شکار بود با فرهاد رودر روی می شود و فرهاد ناخواسته عاشق و دلباخته شیرین می شود و از زیبایی او حیران می گردد . فرهاد برای رسیدن به شاهزاده ارمنی دست به هر کاری می زد و این تلاشهای در نهایت به خسرو گزارش شد . خسرو در مرحله نخست با او سخن گفت و کوشش کرد که وی را از ادامه این راه منصرف نماید . ولی فرهاد نپذیرفت . خسرو کیسه های طلا و جواهراتی را به او هدیه داد تا اندیشه شیرین را از یاد ببرد . ولی فرهاد هیج یک از این پاداشها را نمی پذیرد . در نهایت خسرو مجبور به دادن فرمانی می شود که شاید فرهاد را منصرف کند .


خسرو به فرهاد می گوید که اگر میخواهی به شیرین برسی بایستی شکافی بزرگ در کوه بیستون ایجاد کنی تا کاروانها بتوانند از آن عبور کنند . فرهاد این کار غیر ممکن را به شرطی می پذیرد که خسرو دست از شیرین بردارد . فرهاد شروع به کندن بیستون میکند . شیرین روزی برای فرهاد شیر تازه می آورد تا خستگی را از تن بدر کند . ولی در هنگام بازگشت اسبش از پای می افتد و هلاک می شود . فرهاد از این امر آگاهی می یابد و شیرین را بر دوش می گیرد و شاهانه به قصرش می رساند و خبر این ماجرا به خسرو می رسد . خسرو که استقامت فرهاد را در ربودن شیرین می بیند و به این اندیشه می افتاد که شاید وی روزی بتواند بیستون را شکاف دهد پس اخبارهای جعلی در شهر پراکنده می کند و قاصدی نزد فرهاد می فرستد که شیرین فوت شده است . فرهاد که در بالای کوه مشغول کندن بیستون بود با شنیدن خبر درگذشت شیرین دیگر ادامه راه برایش غیر ممکن بود و هیچ تمایلی به زندگی نداشت پس خود را از بالای کوه به پایین پرت میکند و جان می سپارد . مریم همسر خسرو پس از مدتی فوت یا مسموم می شود. امادختری به نام شکر که در زیبایی و معصومیت در شهر خود مشهور است را به همسری برمیگزیند .


ولی پس از مدتی دوباره به اندیشه شیرین می افتد . پس دست به نوشتن نامه هایی برای شیرین می زند . شیرین پس از مدتی به دعوت خسرو راهی تیسپون می شود و به سرودهای مشهور باربد و نکیسا که در ستایش این دو عاشق قدیمی سروده بودند گوش فرا می دهد . همین امر باعث میگردد تا آنها کدورتهای گذشته را کنار بگذارند و با اجرای مراسمی با شکوه و سلطنتی به عنوان ملکه برگزیده می شود و همسری خسرو را با جان و دل بپذیرد . روزگار این دو عاشق قدیمی پس از بدنیا آمدن چند فرزند به نقطه های پایانی رسید و شیرویه پسر خسرو ( از مریم ) برای کسب تاج و تخت پدر شبی به کنار وی رفت و پدر را برای رسیدن به مقام پادشاهی با ضرب چاقویی می کشد . این اتفاق در سال 628 میلادی رخ داد .


صبح آن روز خبر کشته شدن خسرو تمام شهر را پر کرد و او را با مراسمی رسمی به خاک سپاردند و آرامگاهی برایش بنا کردند . پس از این ماجرای شیروی درخواست ازدواج با شیرین را می دهد ولی شیرین که دیگر معشوقه اش را از دست داده بود به در پاسخ به نامه شیروی چنین گفت که من زنی آبرومند هستم و عاشق همسرم و اینک تنها یک خواهش از جانشین خسروپرویز دارم و آن این است که درب آرامگاه همسرم را یک بار دیگر باز کنید .


چنین گفت شیرین به آزادگان


 که بودند در گلشن شادگان
که از من چه دیدی شما از بدی


ز تازی و کژی و نابخری
بسی سال بانوی ایران بودم


بهر کار پشت دلیران بودم
نجستم همیشه جز از راستی


ز من دور بود کژی و کاستی
چنین گفت شیرین که ای مهتران


 جهاندیده و کار کرده سران
به سه چیز باشد زنان را بهی


 که باشد زیبای تخت مهی
یکی آنکه شرم و باخواستت


که جفتش بدو خانه آراستست
دگر آن فرخ پسر زاید اوی


زشوی خجسته بیفزاید اوی
سوم آنکه بالا و روشن بود


بپوشیدگی نیز مویش بود
بدانگه که من جفت خسرو شدم


 بپیوستگی در جهان نو شدم.


شیروی که در اندیشه رسیدن به شیرین بود موافقت کرد. شیرین به کنار کالبد بیجان خسرو رفت که با پارچه ای پوشیده شده بود. سپس خود را به روی بدن همسر و معشوقه اش انداخت و ساعتها گریه کرد و در نهایت برای اثبات پایداری در عشق اش زهری که با خود آورده بود را نوش کرد و آرام و جاودانه پس از دقایقی به روح خسرو پیوست و با زندگی بدرود حیات گفت. خودکشی شیرین تا سالها زبان زد مردمان منطقه بود و استواری راستین او به همسر و عشق دیرینه اش درس عبرت برای جوانان آینده این مرز و بوم گشت .


فردوسی بزرگ می فرماید :


نگهبان در دخمه را باز کرد


زن پارسا مویه آغاز کرد
بشد چهره بر چهره خسرو نهاد


گذشته سختیها همی کرد یاد
همانگاه زهر هلاهل بخورد


ز شیرین روانش برآورد گرد
نشسته بر شاه پوشیده روی


 بتن در یک جامه کافور بوی
بدیوار پشتش نهاده بمرد


بمرد و ز گیتی ستایش ببرد .


یه کلام دوستون دارم ()

من چه میدانستم

عاشق دلباخته :: جمعه 15/9/87 ساعت 2:47 عصر

 



من چه می دانستم..........




 


    


من گمان می کردم

 دوستی4 فصلش همه آراستگیست


 من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست


 من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی


 سبزه یخ می زند از سردی دی


من چه می دانستم


 دل هر کس دل نیست


 قلبها آهن و سنگ


قلبها بی خبر از عاطفه اند


 من چه می دانستم....



 


یه کلام دوستون دارم ()

   1   2   3   4      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ

درباره ازدواج
چرا مردها همیشه در رویای یک زن زیبا هستند ؟
با دخالت خانوادهها چه کنیم؟
5 باور غلط درباره ازدواج
[عناوین آرشیوشده]

About Us!
عاشق دلباخته
مدیر وبلاگ : عاشق دلباخته[117]
نویسندگان وبلاگ :
پریچهر
پریچهر (@)[0]


تبلیغات شما در وبلاگ من باسلام من آماده همکاری با کلیه وب مستمریها و سایتهای تبلیغاتی هستم شماره تماس ........ لطفا ازقسمت کامنت (نظرها)بپرسید متشکرم مدیر وبلاگ ؟؟؟؟....
Hit
مجوع بازدیدها: 645818 بازدید

جدول لیگ برتر

ابزار وبمستر


Day Links
بازی آنلاین فلش - فلش خور [5]
ارکیده تنها [190]
[آرشیو(2)]


Notes subjects


انتظاری شیرین و فرهاد[33] . مشاوره ازدواج[20] . http://farhad1362.parsiblog.com/Profile . بی بفایان . داستان عاشقی یه دختر تنها . دختر پرورشگاهی * طلاق* . عاشق دلباخته . لطفا بر روی عکسهای عاشقانه کلیک کنید .

Archive


خسته ام از عشق از دنیا از خودم [38]
زندگی یک نفس است [27]
شیطان پرستان
درباره ازدواج [38]
عشق [9]

links
زلیخا عشق نمی داند
مجموعه قطعات عاشقانه
وقتی که عاشقم شدی
اس ام اس عشقولانه
مجنون
زن متولد اسفند، نماد : حوت
مرد متولد اسفند، نماد : حوت
زن متولد بهمن، نماد : دلو
مرد متولد بهمن، نماد : دلو
زن متولد دی، نماد : جدی
مرد متولد دی، نماد : جدی
زن متولد آذر، نماد : قوس
مرد متولد آذر، نماد : قوس
زن متولد آبان، نماد : عقرب
مرد متولد آبان، نماد : عقرب
زن متولد مهر، نماد : میزان
مرد متولد مهر، نماد : میزان
زن متولد شهریور، نماد : سنبله
مرد متولد شهریور، نماد : سنبله
متولــــــــــدین مــــــــــــرداد مـــــــــاه
متولــــــــــدین مــــــــــــرداد مـــــــــاه
متولــــــــــدین تیــــــــــر مـــــــــاه
متولــــــــــدین تیــــــــــر مـــــــــاه
متولــــــــــدین خــــــرداد مـــــــــاه
متولــــــــــدین خــــــرداد مـــــــــاه
متولــــــــــدین اردیبهشت مـــــــــاه
متولــــــــــدین اردیبهشت مـــــــــاه
متولــــــــــدین فــــــــــــروردین مـــــــــاه
متولــــــــــدین فــــــــــــروردین مـــــــــاه
عشق چیست ؟؟؟
چگونه او را عاشق تر کنیم
برای ازدواج گواهی نامه بگیرید
حرف هایی با بوی ازدواج
بهترین جهیزیه برای دختران تبیانی
طلاق چرا؟
زوج‌های ایرانی در مهارت‌های ارتباط جنسی با همسر خو
۶۰ درصد زنان تهرانی از رابطه با همسران
طلاق در سنین کلاغ
تا دوسال بعداز طلاق ازدواج نکنید
دختر پرورشگاهی
بلاگفا و پرشین بلاگ فیلتر شدند .
کانون هواداران باشگاه تراکتورسازی تبریز با صدور بی
عشق مادون فکر ممنوع
همسر شایسته من کیست؟
طالع بینی جدید و جذاب ازدواج
برای مردانی که از همسران خود خسته‌اند!
تست شخصیت با میوه مورد علاقه شما
تفاوت سنی چقدر اهمیت دارد؟
ازدواج نکنید اگر...

LOGO LISTS



Submit mail